زودگاهی است که آفتابی تند چشمانش را می آزارد ؛
شاید همین است دلیل نیمه باز بودن چشم هایش ؛
شاید آفتاب تند سوی چشمانش را برده و دیگر چشم هایش آن سوی گذشته را ندارد ؛
شاید باید به مهتاب گفت بیاید ؛
شاید باید به کسوف هم گفت : بیا ! ؛
شاید باید پنجره ها را بست،آنقدر که از هیچ درزی،روزنه ای هم به اتاق پرنور گذشته اش راه نیابد ؛
شاید باید ......
لحظه های شاد ، سلامتی ، عشق ، محبت ، وفاداری ، دوست داشتن و ....
مثه قاصدک نیستن که اگه یه روز دلت از همه چیز و همه کس گرفته بود و
لب پنجره اتاقت نشسته بودی ، از اون دور دورا بیاد و بیاد تا بشینه کف دستات!
همیشه کوچیک باش ؛ حتی اگه بزرگ شدی ، بچگی هات یادت نره ؛
اون روزا که با دیدن یه عروسک انقدر ذوق می کردی که صدای شادیت سر به فلک می کشید ،
یا روزایی که طاقت دیدن اشک بچه همسایه که همیشه ازش کتک می خوردی رو هم نداشتی؛
اگه جات خیس می شد انقدر جیغ می زدی تا یکی به دادت برسه ،
از اینکه کمی کثیف بودی عذاب می کشیدی؛
ولی حالا که بزرگ شدی ، بدترین عیب ها همیشه ،همه جا ،باهاتن !
نه تنها قایمشون نمی کنی ، اگه کسی اعتراض بکنه ، معترض تر از اون میشی!
یه جا یه جمله ای خوندم که خودمم نفهمیدم درسته یا نه :
" شب عمیقه اما روز از اون عمیق تره ؛ غم عمیقه اما شادی از اون عمیق تره "
نفهمیدم درسته یا نه ! امیدوارم درست گفته باشه هر کی که گفته ؛
کوله پشتی ت رو می بندی ، آماده ی سفر جدیدی می شی ،
خیلی راحت تر و قشنگ تر از اون چیزی بود که تصورش رو می کنی ،
ولی اون مسیر جدید بازم ادامه راههاییه که قبلا ازشون رد شدی ؛
دنبال همسفرای خوب باش ؛
یادت باشه هر قدم جدید ، ادامه ی قدم های قبلیه که ورداشتی ؛
همسفر بی نظیرم ! هر چه دارم ، پیشکش به ذره ای از خوبیهات ...
دنیای زیبای جدید من سلام !
بعد از مدتها دوری و غفلت از دوست ِ همیشه حاضرم ،
که همیشه بهترین ها رو برامون خواسته ، بدون اینکه بدونیم ،
بابت هدیه ی ارزشمندش تشکر می کنم ؛
ثانیه ها و روزها و هفته ها دارن میگذرن ، زیبا و تند ؛
نمی دونم تا کی عقربه های ساعت به حرکت تندشون ادامه میدن و خسته نمی شن ؟!
ولی می دونم روزی برمیگردن به حالت نرمالشون ،
آرزو می کنم توی اون لحظه ها هم بشه از قدم به قدمشون لذت ببریم ؛
محمودم ، همسر مهربون و دوست داشتنی من !
آرزویی ندارم جز حضورت با آرامش و سلامت، که حضورت برایم تمام دنیاست !
توفــــیق اجـــــــباری !
آنجا کجا بود ؟!!!
قطعه ای از بهشت یا ... ؟
اگر از جنس ما خاکی ها بود ، پس چرا پَـست نبود ؟!
آیا او مرا صدا کرده بود یا من باید او را صدا می کردم ؟!
چرا در گریز ِ ناگــُزیرم ، باید سر از آنجا در می آوردم ؟!
شاید تلنگری بود به ظرفی که سرشار است و محتاج ِ سر ریز کردن !
شاید موجی بود خاص در حوضی ،تا دست کم به یاد ِ دریا بیندازد او را ،
و یا حسرت ِ چیزی را در دلش زنده کند ، مثل هر ثانیه اش ... ؛
میدانم که حقیرند آنها که چشم تنگ شان را ،
به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند ؛
و چقدر خوب و لذت بخش است که من ، هرگز ،
خوشبختی را در خانه ی هیچ همسایه ی دیگری جستجو نمی کنم !
أنْتَ الْغَفورُ وَ أنَا المُذنِبُ،وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمُذنِبُ إلَّا الْغَفوُرُ،مَوْلايَ يا مَوْلايَ
هر سال ، بدتر از پارسال ؟!!!
یا
هر روز ، بهتر از دیروز ؟!!!
به خودت رجوع کن ، فقط به دلت جواب سوالای بالا رو بده ؛
جز اون که از تمامه جیک و پیکت خبر داره ،
بیشتر از هر کس دیگه ، با دلتِ که میتونی روراستِ روراست باشی ؛
دلم از خودم گرفته بود ؛ تفعلی به نهج البلاغه زدم ؛ تلنگر خوبی بود !
سرنوشت بشر ( فرازهایی از خطبه شماره 108) :
پیامبری فرستادی که مردم را به سوی بهشت دعوت کند اما نه دعوت پیامبران را پذیرفتند
و نه آنچه را که به آن رغبت می دهی میل پیدا کرده اند و نه به آنچه تشویق کرده ای،
مشتاق می شوند ؛ به مردار دنیا حمله کرده و از خوردن آن سربزیر شده اند و در عین حال
برای دوستی آن با هم رفیق هستند.کسی که عشق چیزی را در سرش داشته باشد ،
چشمش را نابینا می سازد و قلبش را مریض می گرداند. چنین فردی با چشم مریض می بیند،
با گوش سنگین می شنود،عقل او را خوشگذرانی متلاشی کرده،دنیا قلبش را بیجان ساخته
و اسیر نفس خویش است.این دنیا طلبان می بینند که چگونه از دنیایی که آن را پناهگاه خود
می دانستند جدا می شوند و به وعده هایی که خدا به آنان داده دست می یابند ؛
سختی هایی که قابل بحث نیست آنان را احاطه می کند.سختی جان کندن و غم از دست دادن
دنیا مغز آنان را فشار می دهد،دست و پاهای آنان را سست می کند،رنگ های آنان را تغییر
می دهد،سپس آثار مرگ در آنان فزونی میگیرد.مرگ زبان آنان را بند می آورد ؛
چنین فردی میان بستگانش است،با چشم میبیند،با گوش میشنود،عقلش سالم است و فکرش
کار میکند.او فکر میکند که عمرش را در چه راهی نابود کرده،روزگارش را در چه مسیری گذرانده
است؟!در بستر مرگ به خاطر می آورد اموالی را که در جمع آوری آن دقت نکرد و از حلال و حرام
انباشته ساخت،اینک عوارض جمع ساختن مال گریبانش را گرفته و از سوی دیگر باید از آن جدا
گردد.ثروت را برای دیگران می گذارد تا از آن لذت ببرند و سود بگیرند،در نتیجه لذت ثروتش برای
دیگران است و گناهش بر دوش وی ، نمی تواند از چنین شرایطی خارج گردد!!
در بستر مرگ انگشت ندامت را به دندان میگزد.مرگ گریبانش را گرفته و نسبت به آینده ی خود
ناامید است،آرزو میکند که این ثروتی که حسرت آن را می خورده و نسبت به آن حسادت
می ورزیده مال دیگری بود.مرگ به تدریج در بدنش نفوذ می کند و کارش به جایی می رسد که
زبان و گوشش هماهنگ نیست،در میان بستگان خویش است و نمی تواند حرف بزند،
نمی شنود،چشمهایش را به اطراف می چرخاند،به صورت های خویشاوندانش می اندازد،
حرکت زبانهای بستگانش را می بیند اما صدای آنها را نمی شنود .پس مرگ نزدیکتر می شود،
چشمها همانند گوشش از کار می افتد و روح از بدنش خارج می گردد ؛
کار به جایی می رسد که او در میان خویشاوندانش همانند مردار می شود .از او میترسند.
از نزدیک شدن به او وحشت دارند.نه پاسخ به گریه ها میدهد و نه فریادی را جواب؛
لحظاتی بعد جسدش را به عمق زمین منتقل می کند و او را تسلیم عملش می گردانند و
از دیدارش دست می کشند ؛
أنْتَ الْمَوْلا وَ أنَا الْعَبْدُ،وَ هَلْ يَرْحَمُ الْعُبْدَ إلَّا الْمَوْلا،مَوْلايَ يا مَوْلايَ
بهتريني كه گاه گاهي فراموش ميشي !
بذار بدون اينكه تعارف تيكه پاره كنم برم سر اصل مطلب ؛
بذار بگم كه شرمندتم ،
بذار بگم الان كه دارم برات مينويسم ، تمامه وجودم غرق خجالته ،
بذار بگم كه با تمام بي معرفتي هام ، بازم ازت ميخوام كه يگانه ي قلبم شي ،
بذار ازت بخوام كه به بنده ي سر به هوا بودنم نگاه نكني ،
بذار به اشكايي كه همين الان كاسه ي چشمم رو پُـر كرده ، قَـسَـمت بدم كه
حتي اگه يه وقتايي يادم رفت تو هم هستي ، بازم باشي ، هميشه پُـر رنگ باشي ؛
بذار ازت بخوام به من قدرتي بدي كه
بين آدماي هزار رنگ و هزار دل ، هميشه باهات يك رنگ و يك دل باشم ؛
رفيق ِ هميشه رفيق !
بذار ازت بخوام بازم مثل هميشه بهترين رفيقم باشي ،
بذار بهت بگم اگه پريشب تو صحبت كردن باهات مردد بودم ، باهات قهر نبودم ،
بذار اعتراف كنم كه خجالت زده بودم ؛
بذار ازت بخوام كه بازم بشين رو به روم تا بازم با هم حرف بزنيم و
من هم كاملاً احساست كنم ؛
بذار بهت بگم كه دوباره دوست دارم دستت رو روي شونه هام كاملاً لمس كنم ؛
مهربوني كه نميتوني دل ِ شكسته اي ببيني !
بذار اعتراف كنم هر وقت دلم گرفت ، اومدم سراغت ،
بذار اعتراف كنم كه هر وقت دلم رو ،حتي از راه دور ، گره زدم به دلت ،
تمامه عقده هاي دلم باز شد و احساس سبكي كردم ؛
بذار اعتراف كنم كه هر وقت يادم مي افته كه 2 سال پيش
چطوري خودتو توي حَرَمت نشونم دادي ، از اين همه بي معرفتي شرمنده ميشم ؛
بذار بازم گستاخي كنم و موقعي كه احساس ناتواني كردم بيام سراغت ،
بذار يه بار ديگه سلامتي عزيزم رو ازت بخوام ،
بذار بهت بگم كه نمي تونم ذره ذره آب شدن رفيقم رو ببينم ،خودت كمكش كن ؛
بذار ازت بخوام كه خودت دعوتم كني تا بيام پابوست ؛
سلام بر يكــــتاي قابل ســـتايش من كه هميشه مـــتين است و
وجود امـــيد بخشش چون دم مســـيحا برايم زندگي بخش ؛
سلام بر عزيز دلي كه هميشه بهانه اي بوده و هست ،براي نــيايش هاي عاشقانه ام ؛
اي بهترين بهانه،براي نفس كشيدن !
اي جاري شده در قشنگ ترين دقايق !
من نيز چون تو، چشم انتظار آينده اي نزديكم كه دور است ؛
د وس ت ت د ا ر م ت ا ب خ و ا ه ي !